وقتش رسیده داستان« اگر حسین بود » نوشته ی خانم غلامی را که یکی از داستان های موفق ارائه شده در مرحله ی کشوری مسابقات دانش آموزی بود تقدیم حضور کنیم .این داستان زیبا را بخوانید و منتظر خبرهای خوش ازاین دست ما باشید.
اگر حسين بود....
زن ها دور تا دور حياط جمع شده اند . صداي ارگ و خواننده تمام محله را پر كرده است .كبري خانم پارچ هاي آب را پر از آب مي كند ومي دهد دست پسرش . شوهرش يكي يكي مرد ها را بلند مي كند و مي رقصاند . يكي كه مي رقصد بقيه كلي پول مي ريزند سرش .
كبري خانم نزديك تر مي آيد :حاج خانم آب ميل دارين ؟
- دستت درد نكنه دخترم .
كبري خانم ليوان را از آب پر مي كند . تكه هاي يخ روي آب مي مانند و دور ليوان بخار سردي مي نشيند .
ليوان را سر مي كشد تمام كه مي كند زير لب مي گويد :يا حسين .
ياد حسين مي افتد . اگر اينجا بود مي رقصيد !؟ هيچ وقت نتوانست راضي اش كند كه برقصد .
- عروسي پسر خاله آدم باشه و نرقصه ؟ نوبره والله
حسين مي خنديد : آخه مادر من ، هنوز بچه ام بلد نيستم برقصم . تازه اشم عروسي پسر خاله آدم باشه و كار نكنه ؟ مگه خودت نديدي چقدر اين ور اون ور دويدم ؟
- خوبه خوبه بهونه نيار .بلد نيستم بلد نيستم ...بلد بودن نمي خواد كه صداي طبل و دهل كه بياد خودت مي فهمي چيكار بايد بكني . سينه تو ميدي جلو و مثل يه مرد مي رقصي
- من كه هنوز مرد نيستم بذار مرد بشم بعد .
***
- حاج خانم حاج خانم ؟ كبري خانم ميگن اسفند رو آلان بيارم يه دور دور حياط بچرخونم ؟
- آره دخترم بگو بياره
كبري خانم اسفند را مي آورد . روي زغال ها كه مي ريزد تق تق صدا مي كنند . زغال ها سرخ تر مي شوند
زن به زغال ها خيره مي شود . چقدر دوست داشت حسين برقصد و او برايش اسفند دود كند . دوست داشت عروسي كه مي شد حسين مثل يك مرد كار كند . سيني هاي سنگين را اين طرف و آن طرف ببرد . عرق كند . به سر و صورتش آب بزند . موقع رقصيدن كه بشود ، خواننده بخواند ، طبل و دهل بزنند حسين برود وسط اتاق ، سينه اش را صاف كند سرش راببرد بالا و برقصد . دست هايش را بالا و پايين ببرد ، يك دستش را بگذارد پشت گوشش و آن يكي را بچرخاند . دوست داشت حسين موقع رقصيدن پاشنه هايش را بزند زمين و ديوار ها بلرزند . بچرخد و مرد ها پول بدهند ، حسين پاهايش را يكي جلو و يكي عقب ببرد . زن ها ما شا الله بگويند ، دختر ها دلشان غش برود ، چشم بدوزند به حسين و زن برايش دعا بخواند و فوت كند .
دوست داشت حسين كه مي رقصيد از بين مرد ها راهي براي خودش باز كند ، برود جلوتر و پولي بگيرد سمت حسين . حسين بيايد به احترام بزند پشت دستش و پول ها را بريزد سرش .
كبري خانم اسفند را مي گيرد جلوي چشم زن .
- بلا به دور ان شا الله چشم حسود كور. خدا سايه شما رو از سر ما كم نكنه حاج خانم ، خدا رحمت كنه حاج آقا و پسرتو . هرچي خاك اونا ست باقی عمر شما شه .
- پير شي دخترم .
- پير شدم حاج خانم ببين اينم عروسي آخري . ديگه من موندم و آقا رضا .
- خدا خوشبختشون كنه . نترس فردا پس فردا كه پنج شش تا نوه ريختن سرت وقت سر خاروندنم پيدا نمي كني .
كبري خانم ...كبري خانم...
- پاشو برو كارت دارن .
- با اجازه تون حاج خانم .
نوه ... چقدر دوست داشت نوه داشته باشد . به حسين كه مي گفت ، سرخ مي شد مي خنديد و مي گفت : مادر من ، من خودم بچه ام . بچه كجا بود .
آره بچه بود حتي اون زماني كه كم كم پشت لبش سبز شد و صدايش شد صداي يك مرد . با زن ها دور هم در كوچه جمع مي شدند و از اين در و آن در مي گفتند .
حسين كه رد مي شد سرش را مي انداخت پايين و سلام مي داد . زن ها مي خنديدند و مي گفتند : ما شا الله رعنا خانم ، ديگه بايد آستين بالا بزني .
- نه بابا هنوز بچه اس .
- وا!!! كو بچه اس ؟ انشا الله همين زوديا يه عروسي داريم .
همه مي خنديدند
. . ***
- حاج خانم قرآن رو بيارم ؟ رفتن عروسو بيارن
- آره دخترم ببينم گوسفند كجاست ؟
- جلوي دره ، دادم بچه ها بهش آب بدن .
اگر حسين عروسي مي كرد ! هيچ وقت باور نكرد كه حسين بزرگ شده است . وقتي با لآخره تفنگ گرفت دستش و پوتين كرد پايش ، فهميد كه پسرش ديگر يك مرد شده است .
قرآن آورد و يك كاسه آب . قرآن گرفت و حسين از زيرش رد شد . قرآن را بوسيد ، دست زن را گرفت در دست مردانه اش بوسيد و گفت : مامان حلالم كن . پسر خوبي برات بودم ؟ كاري مونده نكرده باشم ؟
زن لبخند زد . خواست بگويد برقص . خواست براي يك بار هم كه شده حسين برايش برقصد اما نشد . هر كاري كرد بغض نگذاشت ، صدايش بالا نمي آمد به گلويش كه مي رسيد چيزي مثل يك سنگ نمي گذاشت كه بالاتر بيايد . سرش را تكان داد . حسين نگاهش كرد ، صورتش را بوسيد و رفت . پشت سرش آب ريخت . گريه نكرد .
***
بچه ها با خوشحالي مي دوند : عروس رو آوردن ...عروس رو آوردن ..
زن از روي تخت خم مي شود و نگاه مي كند . عروس و داماد از زير قرآن رد مي شوند . كبري خانم اسفند را دور سرشان مي چرخاند . گوسفند را مي آورند زير پاي عروس و داماد قرباني اش مي كنند . آقا رضا براي پسر و عروسش دعا مي خواند و مردم آمين مي گويند .
دعايش كه تمام مي شود پيشاني عروس و داماد را مي بوسد : براي خوشبختي و سلامتي شون ، براي سلامتي بزرگا ي فاميل و كم نشه سايه ي مادر شهيد محله از سرمون صلوات
مردم صلوات مي فرستند . زن چادر را مي كشد روي سرش . پلك هايش كم كم گرم مي شوند . اگر حسين بود ، حتما مي رقصيد .