۲غزل زیبا از امین اسدپور بخوانید با امید موفقیت های بعدی او هم در شعر هم در درس و دانشگاه:

             به زودی خبر موفقیت سوم دوستان انجمن ادبی را خواهید خواند

دیوانه کرده پیچ زلفت شانه ها را

پیچانده ای با زلف خود دیوانه ها را

ای ماه شهر آشوب من از کوچه رفتی

مجنون خود کردی تمام خانه ها را

مست و خرابم کرده اشک بی قرارت

لبریز کن این بار هم پیمانه ها را

با غنچه ی پیراهنت ور می روی تا ...

 هر روز عاشق تر کنی پروانه ها را

با غنچه ی پیراهن خود خار کردی

زیباترین گل های در گلخانه ها را

جایت میان قصه و افسانه خالیست

با بودنت کامل کن این افسانه ها را

 

غزل ۲

بهار  زلف تو گل کرده زیر روسری ات

به جاست با همه ی باغ ها برابری ات

تنت طلای سفید است با عیار درست

چقدر رونق دارد دکان زرگری ات

تمام شهر تو را حلقه کرده در میدان

و بید هم شده مجنون رقص آذری ات

مرا ببخش که شعرم همیشه غمگین است

عبور میکند از من نگاه سرسری ات

در آسمان نگاهت مرا نمیبینی

اگرچه ماه امیدم شده است مشتری ات

هزار فاصله از شهر چشم تو دورم

کجا کشیده دلم را نگاه دختری ات؟

امین اسدپور

سلام دوستان عزیز

یکی دیگر از خبرهای خوبی که باعث دلگرمی دوستان در انجمن ادبی شد موفقیت آقای امین اسدپور در مسابقات دانش آموزی بود .امین سومین سال پیاپی است که در مسابقات شرکت می کند و مقام اول استان را به خود اختصاص می دهد و در سطح کشور نیز مقام می آورد امسال مقام اول رشته ی شعر در سطح کشور بود .این موفقیت را به او و خانواده ی محترمش و جامعه ی ادبی شهرستان آذرشهر تبریک عرض می کنیم و امیدواریم این شاعر خوب در تمام مراحل زندگی به خصوص در امر تحصیل موفق باشد.

باز هم منتظر خبری از این دست باشید البته به زودی دو غزل خوب از آقای اسدپور را خواهید خواند.

اگر حسین بود

وقتش رسیده داستان« اگر حسین بود »  نوشته ی خانم غلامی را که یکی از داستان های موفق ارائه شده در مرحله ی کشوری مسابقات دانش آموزی بود تقدیم حضور کنیم .این داستان زیبا را بخوانید و منتظر خبرهای خوش ازاین دست ما باشید.

                                                اگر حسين بود....

زن ها دور تا دور حياط جمع شده اند . صداي ارگ و خواننده تمام محله را پر كرده است .كبري خانم پارچ هاي آب را پر از آب مي كند ومي دهد دست پسرش . شوهرش يكي يكي مرد ها را بلند مي كند و مي رقصاند . يكي كه مي رقصد بقيه كلي پول مي ريزند سرش .

كبري خانم نزديك تر مي آيد :حاج خانم آب ميل دارين ؟

- دستت درد نكنه دخترم .

كبري خانم ليوان را از آب پر مي كند . تكه هاي يخ روي آب مي مانند و دور ليوان بخار سردي مي نشيند .

ليوان را سر مي كشد تمام كه مي كند زير لب مي گويد :يا حسين .

ياد حسين مي افتد . اگر اينجا بود مي رقصيد !؟ هيچ وقت نتوانست راضي اش كند كه برقصد .

- عروسي پسر خاله آدم باشه و نرقصه ؟ نوبره والله

حسين مي خنديد : آخه مادر من ، هنوز بچه ام بلد نيستم برقصم . تازه اشم عروسي پسر خاله آدم باشه و كار نكنه ؟ مگه خودت نديدي چقدر اين ور اون ور دويدم ؟

- خوبه خوبه بهونه نيار .بلد نيستم بلد نيستم ...بلد بودن نمي خواد كه صداي طبل و دهل كه بياد خودت مي فهمي چيكار بايد بكني . سينه تو ميدي جلو و مثل يه مرد مي رقصي

- من كه هنوز مرد نيستم بذار مرد بشم بعد .

***

- حاج خانم حاج خانم ؟ كبري خانم ميگن اسفند رو آلان بيارم يه دور دور حياط بچرخونم ؟

- آره دخترم بگو بياره

كبري خانم اسفند را مي آورد . روي زغال ها كه مي ريزد تق تق صدا مي كنند . زغال ها سرخ تر مي شوند

زن به زغال ها خيره مي شود . چقدر دوست داشت حسين برقصد و او برايش اسفند دود كند . دوست داشت عروسي كه مي شد حسين مثل يك مرد كار كند . سيني هاي سنگين را اين طرف و آن طرف ببرد . عرق كند . به سر و صورتش آب بزند . موقع رقصيدن كه بشود ، خواننده بخواند ، طبل و دهل بزنند حسين برود وسط اتاق ، سينه اش را صاف كند سرش راببرد بالا و برقصد . دست هايش را بالا و پايين ببرد ، يك دستش را بگذارد پشت گوشش و آن يكي را بچرخاند . دوست داشت حسين موقع رقصيدن پاشنه هايش را بزند زمين و ديوار ها بلرزند . بچرخد و مرد ها پول بدهند ، حسين پاهايش را يكي جلو و يكي عقب ببرد . زن ها ما شا الله بگويند ، دختر ها دلشان غش برود ، چشم بدوزند به حسين و زن برايش دعا بخواند و فوت كند .

دوست داشت حسين كه مي رقصيد از بين مرد ها راهي براي خودش باز كند ، برود جلوتر و پولي بگيرد سمت حسين . حسين بيايد به احترام بزند پشت دستش و پول ها را بريزد سرش .

كبري خانم اسفند را مي گيرد جلوي چشم زن .

- بلا به دور ان شا الله چشم حسود كور. خدا سايه شما رو از سر ما كم نكنه حاج خانم ، خدا رحمت كنه حاج آقا و پسرتو . هرچي خاك اونا ست باقی عمر شما شه .

- پير شي دخترم .

- پير شدم حاج خانم ببين اينم عروسي آخري . ديگه من موندم و آقا رضا .

- خدا خوشبختشون كنه . نترس فردا پس فردا كه پنج شش تا نوه ريختن سرت وقت سر خاروندنم پيدا نمي كني .

كبري خانم ...كبري خانم...

- پاشو برو كارت دارن .

- با اجازه تون حاج خانم .

نوه ... چقدر دوست داشت نوه داشته باشد . به حسين كه مي گفت ، سرخ مي شد مي خنديد و مي گفت : مادر من ، من خودم بچه ام . بچه كجا بود .

آره بچه بود حتي اون زماني كه كم كم پشت لبش سبز شد و صدايش شد صداي يك مرد . با زن ها دور هم در كوچه جمع مي شدند و از اين در و آن در مي گفتند .

حسين كه رد مي شد سرش را مي انداخت پايين و سلام مي داد . زن ها مي خنديدند و مي گفتند : ما شا الله رعنا خانم ، ديگه بايد آستين بالا بزني .

- نه بابا هنوز بچه اس .

- وا!!! كو بچه اس ؟ انشا الله همين زوديا يه عروسي داريم .

همه مي خنديدند

 . . ***

- حاج خانم قرآن رو بيارم ؟ رفتن عروسو بيارن

- آره دخترم ببينم گوسفند كجاست ؟

- جلوي دره ، دادم بچه ها بهش آب بدن .

اگر حسين عروسي مي كرد ! هيچ وقت باور نكرد كه حسين بزرگ شده است . وقتي با لآخره تفنگ گرفت دستش و پوتين كرد پايش ، فهميد كه پسرش ديگر يك مرد شده است .

قرآن آورد و يك كاسه آب . قرآن گرفت و حسين از زيرش رد شد . قرآن را بوسيد ، دست زن را گرفت در دست مردانه اش بوسيد و گفت : مامان حلالم كن . پسر خوبي برات بودم ؟ كاري مونده نكرده باشم ؟

زن لبخند زد . خواست بگويد برقص . خواست براي يك بار هم كه شده حسين برايش برقصد اما نشد . هر كاري كرد بغض نگذاشت ، صدايش بالا نمي آمد به گلويش كه مي رسيد چيزي مثل يك سنگ نمي گذاشت كه بالاتر بيايد . سرش را تكان داد . حسين نگاهش كرد ، صورتش را بوسيد و رفت . پشت سرش آب ريخت . گريه نكرد .

***

بچه ها با خوشحالي مي دوند : عروس رو آوردن ...عروس رو آوردن ..

زن از روي تخت خم مي شود و نگاه مي كند . عروس و داماد از زير قرآن رد مي شوند . كبري خانم اسفند را دور سرشان مي چرخاند . گوسفند را مي آورند زير پاي عروس و داماد قرباني اش مي كنند . آقا رضا براي پسر و عروسش دعا مي خواند و مردم آمين مي گويند .

دعايش كه تمام مي شود پيشاني عروس و داماد را مي بوسد : براي خوشبختي و سلامتي شون ، براي سلامتي بزرگا ي فاميل و كم نشه سايه ي مادر شهيد محله از سرمون صلوات

مردم صلوات مي فرستند . زن چادر را مي كشد روي سرش . پلك هايش كم كم گرم مي شوند . اگر حسين بود ، حتما مي رقصيد .

سیناز غلامی


سلام

خبرهای موفقیت دوستان در انجمن ادبی حال و هوای انجمن را عوض کرد و برای روزهای مدیدی خوشحالی و امیدواری را به جمع صمیمی دوستان آورد .خانم غلامی بی شک یکی از داستان نویسان مطرح در رده ی سنی خود است و این ادعا به رتبه ای که امسال در مسابقات دانش آموزی کسب کرده است ربطی ندارد .مطمئنا این مقام پیشتر از اینها باید به او تعلق می گرفت.البته درگیری ذهن او به درس اش از دوسال پیش گاهی مجبورش می کرد حتی به جلسات انجمن تشریف نیاورد .که صد شکر با قبولی در رشته ی پزشکی شادی  را با این دو موفقیت بزرگ را به یکباره به شهر خود بخشید.به او و خانواده اش برای چندمین بار تبریک می گوییم و یکی از زیباترین داستان هایش را به زودی تقدیم خواندگان وبلاگ خواهیم کرد.در همین جا از دوستان داستان نویسش خواهش می کنیم با جدیت تمام برای به دست آوردن این رتبه برای سال بعد بیشتر از پیش تلاش کنند که چشم امید انجمن به آنهاست.

منتظر خبری از این دست باشید.

داستان خانم بقال

خانم الهه بقال از اعضای خوب انجمن ادبیست که در حال حاضر معاونت انجمن را نیز به عهده دارد داستانهای او فوق العاده زیبا و خواندنیست.خانم بقال داستان را بیشتر از دو سال نیست که جدی گرفته است اما در همین مدت اندک پیشرفت قابل توجهی داشته است .این پیشرفت هم در اثر حضور مرتب  در انجمن است و هم اثر کمال هم نشین. ایشان دوست صمیمی خانم غلامی داستان نویس خوب انجمن است و هم مدرسه ای او.داستان زیبایی از خانم بقال را تقدیم خوانندگان می کنیم.با آرزوی موفقیت برای این هنرمند خوب:

                                         بالأخره باران بارید

صدای قطره های باران را می شنوم تندتند و پشت سرهم.چشم هایم را می بندم،گوش می کنم،نفس بلندی می کشم وبیرون می دهم ،اما بوی خاک خیس شده نمی آید بوی بدی می آید،این داروها بوی بدی دارند نفسم خفه می شود.چشم هایم را باز می کنم همه جا سفید است؛ سفیدوتار ...  کلافه می شوم اینجا همه چیز خسته کننده است می خواهم زیر باران بروم ،به صدایش گوش کنم بویش کنم نگاهش کنم . چشم هایم را که می بندم قطره های باران جلوی چشمم ظاهر می شوند. پریسا گفت:"پس کی بارون می یاد؟

 ـ میاد،صب کن دوماهم که صب کنی میاد

ـ اوه تا دوماه من می خوام الآن بباره

ـ الآن که تابستونه صب کن پاییز بشه بعد

ومنتظر ماند تختش را کنار پنجره برده بود ؛از صبح زود زل می زد به آسمان و منتظر باران بود   ـ مامان بارون که بیاد دستمو از پنجره میارم بیرون تا قطره ها دستمو خیس کنن اون قد اون جا نگهش میدارم تا خیس خیس شه بعد میارم و به صورتم می زنم

این ها را باخوشحالی می گفت وبه آسمان نگاه می کرد؛تا دو ماه آسمان در چشم های سیاهش خانه کرده بود سال قبل که باران می بارید ؛تختش را جلوی پنجره می بردیم باران که می بارید از پشت پنجره نگاه می کرد به صدایشان گوش می کرد ؛ قطره ها به شیشه می خوردند و پایین می آمدند ؛نگاهش با آنها پایین می آمد باران که می بارید خیابان ها پر می شد از دویدن ها ،همه می دویدند تا خیس نشوند نگاهش با آن ها می دوید.باران که می بارید صدای گنجشک ها خفه می شد ،صدایش با آنها خفه می شد ولی چشمانش داد می زد،التماس می کرد ،چشمانش ابری بود ولی نمی بارید ،من را که می دید می خندید ولی نمی خندید . به من نگاه کرد: یعنی خوب می شم؟

ـ آره که خوب می شی الآن می تونی دستاتو تکون بدی کم کم پاهاتو و سالم و  قبراق می شی دختر گل خودم.

خندید : آره چه خوب می شه ها ."وبه آسمان نگاه کرد ؛کمی بعد گره به ابروهاش انداخت وگفت: اه  پس چرا این بارون نمی باره؟

و بالأخره باران بارید ...

دستش از پنجره بیرون بود ،قطره ها دست هایش را می بوسیدند ،تندتند و پشت سرهم . نگاه کردم قطره ها به شیشیه می خوردندو پایین می آمدند مردم در خیابان ها می دویدند،صدای گنجشک ها خفه شده بود امانگاهش ...

نگاهش با قطره ها پایین نمی آمد ،با مردم نمی دوید ، داد نمی زد .نگاهش می خندید و در من خیره شده بود .

همه جا تار بود و سفید ،داشتم می دویدم، پریسا را روی تخت می بردند، من می دویدم ؛گریه می کردم،خواهرومادرم من را می گرفتند؛می خواستم با پریسا بروم،جیغ می کشیدم وخودم را از دستشان بیرون می کشیدم،اما پریسا را بردند.

گفتند: گریه نکن دنیا که به آخر نرسیده

گفتندتو هنوز جوونی

گفتند: می دونیم سخته ولی تحمل کن

هیچکدامشان نمی دانستند ،نمی دانستند دنیا برای من به آخر رسیده بود؛ نمی دانستند پریسا دنیای من بود صدای پچ پچ پرستارها را می شنوم چشم هایم را باز می کنم همه جا سفیداست وتار .

ـ کی اینا رو از چشمام برمیدارین؟ داره اذیتم می کنه .

ـ تا وقتی خوب شی تا چند روز نباید نور به چشمات برسه اون قد گریه کردی وچشماتو اذیت کردی که حالا حالاها وقت می بره ...

صدای پرستارها را نمی شنوم صدای لا الاه الا الله گوش هایم را پر می کند پریسای من بالای دستها می رود ؛امروز آسمان می بارد ،ابرها می خوانند، چشم ها می بارند،مردم می خوانند ، پریسا می خندد: باران می بارد

***

چشم هایم کمی تار می بینند اما می بینند جلو می روم می نشینم گل ها را پرپر می کنم و روی خاک می ریزم ،بغض می کنم آسمان می غرد ، اشک هایم با باران یکی می شوند و روی خاک می ریزند؛ دستم را روی قبر می گذارم؛قطره ها دستم را می بوسند. چشم هایم را می بندم ،گوش می کنم ، بو می کشم و می گویم :دیدی بالأخره باران بارید.

 

دو شعر آذری از دوشاعر

باز هم سلام

اینبار دوتا شعر آذری خواهین خوند از دو شاعر مطرح شهر ما.

1: استاد یعقوب حضرتی که واقعا برای پیشرفت ادبیات شهر ما و آثار همه ی ما بدون هیچ چشم داشتی خیلی خیلی زحمت کشیدن. بنده از طرف اعضای جوان انجمن ادبی به خاطر چاپ کتاب دومشون با نام دلتنگم بهشون صمیمانه تبریک عرض میکنم.

صاباح

گئچدی دونن بو گون ده گئدیر الآمان صاباح زرداب توره لده جک قابار اللرده قان صاباح

قورخوم بو دور گلین دورا بی. بی قاش آلدیرا گردک ده دوشمان ایله نه جک دیر گومان صاباح

خالقین حالی یامان قاریشیب پیتلاشیب گونو زنجیر قیریلسا دارتیلاجاقدیر یامان صاباح

قوندارما دین کوک آتسا سوکر بئذ دووارلارین اولماز دویوشده کی ده لی لردن قالان صاباح

چیخساز اگر آلاغلاماغا کوی دا خانلیغی گوزلر یاییلماسین چالاجاقدیر ایلان صاباح

دین وارسا میللتین حالی بونداندا پیسله شر یئردن چیخار آلاغ کیمی مینبر قوران صاباح

قاندال ایاقدا دیل ده قیفیل گوزده شال بو گون خنجر بوغازدا قان سالاجاق جان آلان صاباح

آی سیز گئجه اینانما کی آلقیشلاسین گونو اولدوزلارین قانین توکه جک دیر اینان صاباح

غزلی از ناصر بقالی

بعد از مدتها ...
غزلی خواهین خوند از ناصر بقالی.
البته این غزل رو تو چندتا وب دیدم که نام شاعرو قید نکرده بودن.


درقسمتم نبود ...

در قسمتم نبود شبی مال من شوی

یا جزو عاشقان خط و خال من شوی



ای قدس من اجازه بده تا فقط دمی

با ارتش خیال در اشغال من شوی



یا خانه ای بنا کنم از خشت آرزو

بابا شوم تو مادر اطفال من شوی



قبل از تفال شبم از خواجه خواستم

لطفی کند که نیک ترین فال من شوی



من میروم ولی تو بمان تا ازین به بعد

تنها دلیل ماندن امثال من شوی



طبعم دوباره رفت به خوابی عمیق تا

معشوق ِ آخرین غزل ِ سالِ من شوی

ناصر بقالی 90/6

محفل مشترک ادبی آذرشهر و ورزقان

به نام آن که اعجاز قلم داد



با استعانت از درگاه الهی انجمن ادبی سخن آذرشهر ، به یاری انجمن ادبی ورزقان در عصر  روز جمعه 90/5/7 اقدام به برگزاری محفل شعر خوانی نمود


در ادامه مطلب تصاویری از این جشنواره را می توانید مشاهده نمایید

ادامه نوشته

بهرام امیری

سلام

شما را به خواندن غزلی از بهرام امیری دعوت میکنم...

بهرام امیری از عضوهای قدیمی انجمن ادبی است...


حس میکنم عروسی اشباح است-جمعی نشسته بر سربالینم

جز سایه های درهم ومبهوتی -برپرده های مرگ نمی بینم

یک کیسه استخوان پرازدردم-افتاده ام به دوش پریشانی

اندام شاهکارمصیبت ها-لم داده روی بستر خونینم

نعشم میان پنجه ی کرکسها-خون میچکد زگوشه ی تابوتم

معراج دردناک مرابنگر -در چارچوب مرکب چوبینم

خاکسترم نمی شود از زشتی -ققنوس قصه های قشنگ تو

تقدیرم است تا که شوم جغدی -در گوشه خرابه ی غمگینم

تابوت این مسافر دوزخ را-جز غم کسی به دوش نمی گیرد

غم را خبر دهید حنوط آرد-غسلی دهد به لاشه ی چرکینم

ابان ۷۹

شعری برای امام علی

سلام

خیلی وقت است که بروز نکرده ام...

برای شروعی دوباره شما را به خواندن یک غزل از ناصر بقالی دعوت می کنم...

 

انسان نبود . بود .  ولی مثل ما نبود

سخت است اعتراف کنم او خدا نبود

 

وقتی که حق برای علی شعر گفته است

جایی  برای گفتن  این واژه ها  نبود

 

واژه تمام گشته و الا قسم به او

در وصف جاه او صفت لا فتی نبود

 

بعد از عروج فاطمه از این جهان کسی

جز چاه باصدای غمش آشنا نبود

 

مردی که از تمام جهان غم ربوده است

یک لحظه از کشاکش غم ها رها نبود

 

در نهروان و خندق و در فتح مکه بود

اما  هزار  حیف  که در   کربلا نبود

 

شاید اگر به سجده ی وصلت هوس نداشت

دیگر  سر  حسین  سر  نیزه ها  نبود.