جشنواره

                           بالاخره تمام شد خوب هم تمام شد .

قبل از همه چیز باید اعتراف کنم که داشتن دوستانی که خودشان را وقف جشنواره کردند موهبتی بزرگ بود به تک تکشان افتخار می کنم .اگر پس از اتمام مراسم همه لبخند رضایت بر لب داشتند حقشان بود و امیدوارم همیشه این لبخند بر چهره ی شان باشد از خدا می خواهم کار دیروز را -که من از طرف همه خواندم :    صد کار برای خاطر خود کردیم         یک کار هم از بهر خدا باید کرد

-مثل ورق امیدی  در دفتر اعمال همه ثبت کند .دوستان با حضور خود خیلی چیزها را ثابت کردند هر چند برخی مشکلات در سر راه برنامه بود اما این هماهنگی و این تلاش در کنار حضور اساتید ارزشمندی مانند دکتر علی  موسوی گرمارودی و دکتر حسین مهرنگ و دکتر صمد رحمانی  جشنواره ی خوبی را رقم زد و انتظار می رود سال بعد دوستان سومین جشنواره را پر بار تر برگزار کنند  چون به چشم خود دیدند برای چه کسانی کار می کنند شعر می نویسند و داستان می نویسند .در فرصت بعدی حتما گزارش تصویری برنامه را با جزئیات آن خواهیم خواند.

از تمام عوامل اجرایی برنامه مخصوصا دوستانی که از خود موسسه ی خیریه ی سالمندان و کودکان علوی در برنامه زحمت کشیدند قدر دانی می کنیم.        

                                                                                                   ارادتمند همه ی دوستان

                                                                                              مسئول انجمن ادبی آذرشهر

فراخوان دومین جشنواره ادبی

 

        تمدید شد                                                                                تمدید شد

 

 

    فراخوان دومین جشنواره ادبی

سایبان زندگی

    با استعانت از آستان حضرت حق،موسسه ی خیریه ی علوی شهرستان آذرشهر ( آسایشگاه سالمندان - خانه ی  کودکان و نوجوانان علوی )  با همکاری انجمن ادبی سخن این شهرستان ، دومین جشنواره شعر و  داستان کوتاه    سایبان زندگی   را به احترام تمام سالمندان و کودکان علوی ، در سطح استان آذربایجان شرقی برگزار می کند.

موضوعات جشنواره:

الف : بخش اصلی (دست های محبت،سایبان زندگی،آی آدمها،داستان زندگی من،پدرهای بزرگ نه پدربزگها ، و...

ب : بخش آزاد با عنوان شعر معاصر

                    یاد آوری:به احترام سالمندان و کودکان و نوجوانان آثار ارسالی حتی المقدور مربوط به موضوعات جشنواره باشد.

شرایط شرکت در جشنواره:

1- آثار ارائه شده می توانند به زبان فارسی و ترکی باشند.

2- آثار در 2 بخش اصلی و آزاد شرکت داده می شوند.                         

3- آدرس و شماره تلفن در آثار درج شود.                                                                                        

4- محدودیت سنی برای شرکت در جشنواره وجود ندارد.                    

علاقه مندان می توانند آثار خود را به ایمیل های مقابل ارسال نمایند :Saye.Tabriz@yahoo.com

به آثار برتر هدایایی به رسم یادبود اهدا خواهد شد.              Mokatebe-kanoon@yahoo.com

آثار انتخابی به صورت مجموعه ای به چاپ خواهد رسید.

 

        مهلت ارسال آثار :  تا پایان 5/8/1389    زمان برگزاری جشنواره : 14/8/1389 پذیرش ساعت 10صبح

        محل اجرا :  آذرشهر- شهرک ولیعصر- خیابان دادگستری- آسایشگاه سالمندان شهرستان آذرشهر

        تلفن : 04124229003         آدرس  وبلاگ انجمن : azarsher.blogfa.com

        نشانی دبیرخانه ی جشنواره : آذرشهر- شهرک ولیعصر- نرسیده به دادگستری- خانه ی کودکان و نوجوانان علوی

        تلفن  :  04124230111    و     09143053045           فاکس : 04124237003                   

رباب طاهری

خانم طاهری از شاعران جوانیست که در چند سال اخیر در مسابقات و جشنواره های کشوری خوش درخشیده اند  او عضو خانه ی شاعران جوان ایران است  که انجمن ادبی آذرشهر افتخار همراهی با ایشان را دارد یعنی در  حال حاضر نایب رییس انجمن ادبی  است .تازگی ها برگزیده ی جشنواره ی آیینه ی نبی شیراز و و گل سرخ قمصر کاشان شده است  پارسال نفر اول شعر علوی ساری بود و در جشنواره ی انتظار بیجار کردستان مقام برگزیده شناخته شده بود. ا و به دو زبان فارسی و ترکی شعر می نویسد غزلی را که می خوانید در وصف پیامبر اکرم (ص)است.

 

بهشت را به که می بخشند ، حرا قشنگ تر از آن است
در این حریم رها در باد ، چقدر پر زدن آسان است

تو در مدینه نمی گنجی ، اگرچه بی تو منور نیست
و کوچه های مه آلودش ، تمام عمر هراسان است

اگرچه بعثت چشمانت ، گریست مثل محرم ها
رجب بهانه ی شیرینی ، برای نیمه ی شعبان است

نشسته بر نفست اندوه ، گرفته بغض گلویت را
و در نگاه تو تنهایی ، به وسعت غم انسان است

همه به عشق تو می میرند ، همه به داغ تو می سوزند
در این جهنم سرسنگین ، قیامت همه یکسان است

تو رحمتی و چنان منزل ، که آبشار نیاسر نیست
ای آرزوی کویری ها ، هوای چشم تو گیلان است

تو خنده های شکر ریزت ، شکوفه های گل سرخند
و قطره قطره ی این شیرین ، گلاب قمصر کاشان است

                                                              رباب طاهری - آذرشهر

امین اسد پور

غزلی راکه درزیرمی خوانیدنوشته ی امین اسدپورمی باشد.

اوحدودیک سال است که شروع به نوشتن کرده که بیشترنوشته هایش غزل می باشد و امسال در مسابقات دانش آموزی در رشته ی شعر در سطح استان مقام اول مقطع دوم متوسطه را کسب کرده و به مرحله ی کشوری راه یافته است. با آرزوی موفقیت او در تمام مراحل زندگی شعرش را میخوانیم:

می نویسم طناب تابرسد  روزاجرای حکم اعدامم

دست وپایم هنوزمی لرزد، چه تظاهر کنم که  آرامم؟

من اسیرتوام  که چشمانت  خرد کردند استخوانم را

در رگ من تویی که می گذری ،خون تومی چکدازاندامم

منم آن مردخسته ی بی جان که نشستم درون سلولم

شعرهایم برات می گویند من به میل خودم در این  دامم

آه ! ای آنکه تازیانه ی عشق بر  وجودم  فرود  آوردی

شانه هایم کبود خاطره هاست نام تو  تلخ می کندکامم

حلقه ی دارعاشقانه ی من حلقه ای می شودبه انگشتت

آه!خاکستریست آغازم و به گور و کفن می انجامم......

                                                                               امین اسدپور      خردادماه 8۹

 

سیناز غلامی

داستانی که میخوانید نوشته ی سیناز غلامی ست او در سال جاری مقام اول داستان در مقطع دوم دبیرستان را بخود اختصاص داده است و به مرحله ی کشوری راه یافته است با آرزوی موفقیت ایشان داستانش را می خوانیم:

                                                      به نام خدا

هواگرم بود،چراغ روشن بود،دربازبود،روی پله هایی که می شد ازلای دردید نورسرخ آفتاب خوابیده بود،مطب دکترواقع درزیرزمین بود.

دستانش را زیرکف پایم گذاشته بود:خوبه؟

-نه یه کم بالاتر.

-حالاخوبه؟

-آره آره خوبه.

دکترباخط کش ارتفاع دستانش کف پایم رااندازه گرفت.

مامان به پاهایم خیره شده بود:آخه یکی نیست بگه اگه چیزی نمی دونین چرابیخودی کلسیم وویتامین(دی)تجویزمی کنین؟خداپدراین دکتررو بیامرزه فقط یه نگاه کرد به پاهاش گفت کف پاهاش صافه،بعدهم آدرس شمارو دادگفت بیاییم اینجا کف بگیریم،اونوقت این دکترهایی که خدامی دونه ازکدوم دانشگاهی مدرک گرفتن همش می نوشتن آزمایش،بابا آزمایش یه بار،دوبارنه دیگه چهاربار.

دکترکه دراتاق کوچک دیگری پشت دستگاه های بزرگ نشسته بودوعینکش رابه چشمش میزد گفت:بله؛هرکاری یه راهی داره.

دکتریکی ازدستگاه هاراروشن کرد،صدایش بلندبود،هنوزکفش هایم رانپوشیده بودم،صندلی ها چوبی وقدیمی بودند،کنارمیزدکترنشسته بودم.روی میزخودکاربود،ورق بود،روزنامه بود،چرم بود،چسب بود،روی دیوارعکس بود،تقوقیم بود،لکه های سیاه بود.

مامان کنارمن نشسته بود،تقویمش دستش بود،چشمش به پاهای سفیدم افتاد که روی تخته ی چوبی سیاه بودند؛پاهایم را ازروی تخته بلند کردم،کف پاهایم سیاه شده بود.

مامان الحمدالله می گفت،هواگرم بود،چراغ روشن بود،دربازبود،یک مرد روستایی با دختربچه ای دربغل وارد شد،زنش پشت سرش می آمد،مرد روستایی موهای سیاهی داشت،سیبیلش هم سیاه بود،گوشهایش قرمزبود،موهایش وزوزی.

دکمه بالایی پیراهنش بازبود،موهای سینه اش هم سیاه بود،آستین پیراهنش رابالازده بود،موهای ساعدش هم سیاه بود،پیراهنش هم سفیدبودویقه ی پیراهنش سیاه.

پاشنه ی پاهایش بیرون ازکفش هایش بودند،زنش چادرسیاهی سرش کرده بود،صورت استخوانی داشت،لپ هایش تورفته بودند،چشمان سیاه با ابروهای نازک کمانی کمی به صورتش زیبایی می بخشید،بینی اش هم بزرگ بودواستخوانی.

زن لاغربود و باچادرش خودش راباد می زد، بلوز قرمزش با گردنبند پروانه ای شکل اززیرچادربیرون می آمد ودوباره پنهان

می شد،دستهایش هم مثل صورتش گندمی بود،موهایش را وقتی چادرش رابازوبسته می کرد می شد دید، روی شانه هایش افتاده بودندودورتادور گردن سفیدش را احاطه کرده بودند.

دختربچه دستش رادورگردن مرد انداخته بود، لپ هایش مثل گوشهای مرد قرمزبود،موهایش خرمایی بود وچشمانش عسلی..برخی ازدندان هایش سیاه بودند،کفش پایش نبود،کف پایش هم صاف نبود،اصلاپانداشت؛بدنش بازانوبود.

مرد با صدای کلفتی  دکتر را صدا کرد ازلحنش پیدا بود که دکترراخوب می شناسد.

دکترازاطاق بیرون آمد بامرد سلام واحوال پرسی کرد ودوباره به اتاق کوچک رفت.مامان پاهای دختربچه رانگاه می کرد،هواگرم بود،چراغ روشن بود،دربازبود،زن خودش راباد می زد.دکتربرگشت دوتاپای سفید دستش بود،پاهاکوچک بودند،میله داشتند،پلاستیک داشتند،رنگ داشتندولی...

مونداشتند،خون نداشتند،خال هم نداشتند.

مرد دخترراروی تخت گذاشت.تخت سیاه بودوپاهاسفید.دکترپاهارابه زانوی دختربچه وصل کرد.پاها تکان می خورد،دختربچه گریه می کرد،زن خودش راباد می زد،استخوانی درگلوی مرد بالاوپایین می رفت،پاها تکان می خوردند،دکترپیچ هایش راسفت می کرد،زن با مامان حرف میزد، مرد اشک های دختربچه راپاک می کرد،پاهاتکان

می خوردند کف پاهاصاف نبودند.

مردبچه را بغل کرد،بادکتردست داد،خداحافظی کرد،بیرون رفت،زن پشت سرش رفت.هواگرم بود،چراغ روشن بود،دربسته بود،مامان به پاهایم نگاه می کردوزیرلب چیزی می گفت.

                                                                                            سینازغلامی

 

 

مقنی

یک غزل جدید از علی مقنی:

 

نوشته اند  ترا   سرنوشت  من بانو                       قیامتیست که هستی بهشت من بانو

نبود و نیست  در آینده هم نخواهد بود                    بجز  محبت  تو  در  سرشت  من  بانو

به نام  توست تمام    جهان    زیبایی                    ترا چه وصف کند  شعر  زشت  من بانو

به خشکسالی من گر نظر کنی شاید                     هزار چشم  بگریی  به  کشت من بانو

من آن حصار بلندم که اسم اعظم تو                       نوشته آمده بر خشت خشت من بانو

غزل به نام تو یعنی گل همیشه بهار                       بیا  به  دیدن   اردیبهشت   من     بانو

 

سیناز غلامی

سلام...

داستانی راکه درزیرمی خوانیدنوشته خانم سینازغلامی عضو شورای انجمن می باشد.

ایشان حدود   ۵ سال است که شروع به نوشتن داستان کرده ودرمقطع دوم متوسطه درحال تحصیل       می باشد.

داستان جالبیه...حتمابخونید...

  

 

چندساعتی می شدکه رسیده بود.مشغول خالی کردن بارماشینش بود.کارنیم ساعتی طول کشید.آفتاب کم کم بساطش رامی بست.نورنارنجی رنگی که روی آب جوی می افتاددربرابرخشم آب نمی توانست مقابله کند.آب کشان کشان نوررامی برد،رنگ زردبرگهای درجوی افتاده شکوه پاییزرابه نمایش گذاشته بودند،آوازگنجشک هاکم کم پایان می یافت،آسفالت خیابان وخورشیددرجدالی سخت بودند،هریک خودرامالک پرتوهای رقصان نورسرخ می دانستند.نسیم سردپاییزی تن عرق کرده ی مردرابه آرامی نوازش می کرد.صدای ماشین هایی که هرلحظه تعدادشان کم ترمی شدنشان ازآمدن شب می داد.مردبارراکه خالی کرد،پولش راگرفت مشغول شمردن پول بود.صدای ماشینش بلندترشدوبعدازکمی غرش به حرکت افتاد.مردترسید،فریادبلندی زدودستانش رامحکم دورماشینش حلقه کرد،ماشین تندترمی رفت وپاهای مردروی زمین کشیده می شد،دستانش به سردی آهن عادت نکرده بودند،خون روی زخم های پاهایش جاری بود،سنگ ریزه های خیابان پشت سرمردمی دویدند،کفش هایش روی آسفالت خیابان خط سیاهی می کشیدند،حالادیگرنسیم نبود بادبودکه شلاق می زد،گریه یادش رفته بود،فقط فریادمی زد،التماس می کرد،ماشینش راتازه خریده بود،نمی خواست به این زودیآم راازدست بدهد،مردی که درماشینش نشسته بودچشمان ریزی داشت،شایدهم اصلاچشم نداشت وغم مردرانمی دید،مردم ازهرسوبه تماشاایستاده بودند،مغازه هاکم کم خالی می شدندوچشمان به تماشاایستاده زیادتر.

نگاه های خسته ی مردم هم نمی توانست دردمرد ر ا تسکین دهد،موتورسوارها دنبال ماشین راه افتاده بودند،هیاهوی مردم بدرقه ی راهش می شدندوشب بی هیچ نگرانی آرام چشمانش را می بست

 

مقنی

سلام

یک غزل عاشورایی بخوانید از آقای مقنی

غزلي كه درمحرم امسال سروده شده است....

منتظرنقدتان هستیم.



  ای فخر نیزه های تمام جهان سرت                       

                                  سرنیزه ها  مناره ی  " الله  اکبرت  "    

 

                                 تو شیشه ی گلاب خداوند اعظمی                        

                                 تنها یکی دو قطره گرفتند از سرت  

 

                               حالا پس از گذشت هزاران هزارسال                   

                               پیچیده  در  مشام  زمین عطر پیکرت

 

                                تا آسمانیان  به  بهشتت  نظر کنند                         

                                در بادها  رها شده گل های پرپرت

 

                                 هفتاد ودو بهار نجیب چهار فصل                         

                                  آماده  تا  به گل بنشیند  برا برت

 

                             باور نکرده بود زمین عشق را كنون                     

                              سوگند میخورند   ملایک  به  باورت

                                    

                          هر جا که چشمه ،نام ترا گریه می کند

                            ای هر چه آب تشنه ی لبهای اصغرت

 

                      ششماهه ات شراب شد و روی خاک ریخت

                            با اینهمه  لبالب  خون  است  ساغرت


مرتضی آقاجانزاده

غزلی بخوانید از مرتضی آقاجانزاده

 

وسرزمین مرا تکه تکه می خواهند

سوال کن که چرا تکه تکه می خواهند

 

مرا ببخش اگر این غزل کمی تلخ است

قبول کن بخدا تکه تکه می خواهند

 

پدر همیشه گوید گمان کنم که تو را

((شبیه پیکر ما   تکه تکه می خواهند

 

چنان عجیب گره خورده ای به اندامم

که حسم است مرا تکه تکه می خواهند

 

شبیه گربه ی ما نیست هیچ جای جهان

ولی بگو که چرا تکه تکه می خواهند))

·         

توهم کلمات است اینکه بر گردند

تورا جدای جدا تکه تکه می خواهند

 

تمام شعر همین است آی مردوزن

وسرزمین مرا تکه تکه می خواهند

مقنی

آقای مقنی  حدود۱۴سال است كه شعرمي نويسد و اين غزل رادر آبان ماه سال هشتاد سروده است.

 

نوشته بودی اگر ممکنت شود برگرد        

 مگرتوراه پسی هم گذاشتی نامرد

هزار بار برایت نوشته بودم «عشق»          

 هزار بار برایم نوشته بودی«درد»

به خاطر تو خودم را به بادها دادم                         

 چنانکه بوی مرامیتوان گرفت از گرد

هزار بار نوشتم هنوز فرصت هست                      

نترس   آینه انکارمان  نخواهد کرد

سکوت کردی و گفتم بگو بگو د بگو                       

چه داشتی که بگویی بجزسکوتی سرد

پس از تو نام تورابارها نوشتم من                      

ولی نه روی شقایق  کنار  برگی زرد

چقدر زود پشیمان شدی ولی نفرت                   

پس از تو جای تو را در درون من پرکرد             

دوباره آمده دنبال عشق می گردد

 کسی که نام مرا برزبان نمی آورد