سلام

شما را به خواندن غزلی از بهرام امیری دعوت میکنم...

بهرام امیری از عضوهای قدیمی انجمن ادبی است...


حس میکنم عروسی اشباح است-جمعی نشسته بر سربالینم

جز سایه های درهم ومبهوتی -برپرده های مرگ نمی بینم

یک کیسه استخوان پرازدردم-افتاده ام به دوش پریشانی

اندام شاهکارمصیبت ها-لم داده روی بستر خونینم

نعشم میان پنجه ی کرکسها-خون میچکد زگوشه ی تابوتم

معراج دردناک مرابنگر -در چارچوب مرکب چوبینم

خاکسترم نمی شود از زشتی -ققنوس قصه های قشنگ تو

تقدیرم است تا که شوم جغدی -در گوشه خرابه ی غمگینم

تابوت این مسافر دوزخ را-جز غم کسی به دوش نمی گیرد

غم را خبر دهید حنوط آرد-غسلی دهد به لاشه ی چرکینم

ابان ۷۹