سیناز غلامی

داستانی که میخوانید نوشته ی سیناز غلامی ست او در سال جاری مقام اول داستان در مقطع دوم دبیرستان را بخود اختصاص داده است و به مرحله ی کشوری راه یافته است با آرزوی موفقیت ایشان داستانش را می خوانیم:

                                                      به نام خدا

هواگرم بود،چراغ روشن بود،دربازبود،روی پله هایی که می شد ازلای دردید نورسرخ آفتاب خوابیده بود،مطب دکترواقع درزیرزمین بود.

دستانش را زیرکف پایم گذاشته بود:خوبه؟

-نه یه کم بالاتر.

-حالاخوبه؟

-آره آره خوبه.

دکترباخط کش ارتفاع دستانش کف پایم رااندازه گرفت.

مامان به پاهایم خیره شده بود:آخه یکی نیست بگه اگه چیزی نمی دونین چرابیخودی کلسیم وویتامین(دی)تجویزمی کنین؟خداپدراین دکتررو بیامرزه فقط یه نگاه کرد به پاهاش گفت کف پاهاش صافه،بعدهم آدرس شمارو دادگفت بیاییم اینجا کف بگیریم،اونوقت این دکترهایی که خدامی دونه ازکدوم دانشگاهی مدرک گرفتن همش می نوشتن آزمایش،بابا آزمایش یه بار،دوبارنه دیگه چهاربار.

دکترکه دراتاق کوچک دیگری پشت دستگاه های بزرگ نشسته بودوعینکش رابه چشمش میزد گفت:بله؛هرکاری یه راهی داره.

دکتریکی ازدستگاه هاراروشن کرد،صدایش بلندبود،هنوزکفش هایم رانپوشیده بودم،صندلی ها چوبی وقدیمی بودند،کنارمیزدکترنشسته بودم.روی میزخودکاربود،ورق بود،روزنامه بود،چرم بود،چسب بود،روی دیوارعکس بود،تقوقیم بود،لکه های سیاه بود.

مامان کنارمن نشسته بود،تقویمش دستش بود،چشمش به پاهای سفیدم افتاد که روی تخته ی چوبی سیاه بودند؛پاهایم را ازروی تخته بلند کردم،کف پاهایم سیاه شده بود.

مامان الحمدالله می گفت،هواگرم بود،چراغ روشن بود،دربازبود،یک مرد روستایی با دختربچه ای دربغل وارد شد،زنش پشت سرش می آمد،مرد روستایی موهای سیاهی داشت،سیبیلش هم سیاه بود،گوشهایش قرمزبود،موهایش وزوزی.

دکمه بالایی پیراهنش بازبود،موهای سینه اش هم سیاه بود،آستین پیراهنش رابالازده بود،موهای ساعدش هم سیاه بود،پیراهنش هم سفیدبودویقه ی پیراهنش سیاه.

پاشنه ی پاهایش بیرون ازکفش هایش بودند،زنش چادرسیاهی سرش کرده بود،صورت استخوانی داشت،لپ هایش تورفته بودند،چشمان سیاه با ابروهای نازک کمانی کمی به صورتش زیبایی می بخشید،بینی اش هم بزرگ بودواستخوانی.

زن لاغربود و باچادرش خودش راباد می زد، بلوز قرمزش با گردنبند پروانه ای شکل اززیرچادربیرون می آمد ودوباره پنهان

می شد،دستهایش هم مثل صورتش گندمی بود،موهایش را وقتی چادرش رابازوبسته می کرد می شد دید، روی شانه هایش افتاده بودندودورتادور گردن سفیدش را احاطه کرده بودند.

دختربچه دستش رادورگردن مرد انداخته بود، لپ هایش مثل گوشهای مرد قرمزبود،موهایش خرمایی بود وچشمانش عسلی..برخی ازدندان هایش سیاه بودند،کفش پایش نبود،کف پایش هم صاف نبود،اصلاپانداشت؛بدنش بازانوبود.

مرد با صدای کلفتی  دکتر را صدا کرد ازلحنش پیدا بود که دکترراخوب می شناسد.

دکترازاطاق بیرون آمد بامرد سلام واحوال پرسی کرد ودوباره به اتاق کوچک رفت.مامان پاهای دختربچه رانگاه می کرد،هواگرم بود،چراغ روشن بود،دربازبود،زن خودش راباد می زد.دکتربرگشت دوتاپای سفید دستش بود،پاهاکوچک بودند،میله داشتند،پلاستیک داشتند،رنگ داشتندولی...

مونداشتند،خون نداشتند،خال هم نداشتند.

مرد دخترراروی تخت گذاشت.تخت سیاه بودوپاهاسفید.دکترپاهارابه زانوی دختربچه وصل کرد.پاها تکان می خورد،دختربچه گریه می کرد،زن خودش راباد می زد،استخوانی درگلوی مرد بالاوپایین می رفت،پاها تکان می خوردند،دکترپیچ هایش راسفت می کرد،زن با مامان حرف میزد، مرد اشک های دختربچه راپاک می کرد،پاهاتکان

می خوردند کف پاهاصاف نبودند.

مردبچه را بغل کرد،بادکتردست داد،خداحافظی کرد،بیرون رفت،زن پشت سرش رفت.هواگرم بود،چراغ روشن بود،دربسته بود،مامان به پاهایم نگاه می کردوزیرلب چیزی می گفت.

                                                                                            سینازغلامی

 

 

مقنی

یک غزل جدید از علی مقنی:

 

نوشته اند  ترا   سرنوشت  من بانو                       قیامتیست که هستی بهشت من بانو

نبود و نیست  در آینده هم نخواهد بود                    بجز  محبت  تو  در  سرشت  من  بانو

به نام  توست تمام    جهان    زیبایی                    ترا چه وصف کند  شعر  زشت  من بانو

به خشکسالی من گر نظر کنی شاید                     هزار چشم  بگریی  به  کشت من بانو

من آن حصار بلندم که اسم اعظم تو                       نوشته آمده بر خشت خشت من بانو

غزل به نام تو یعنی گل همیشه بهار                       بیا  به  دیدن   اردیبهشت   من     بانو