سیناز غلامی
سلام...
داستانی راکه درزیرمی خوانیدنوشته خانم سینازغلامی عضو شورای انجمن می باشد.
ایشان حدود ۵ سال است که شروع به نوشتن داستان کرده ودرمقطع دوم متوسطه درحال تحصیل می باشد.
داستان جالبیه...حتمابخونید...
چندساعتی می شدکه رسیده بود.مشغول خالی کردن بارماشینش بود.کارنیم ساعتی طول کشید.آفتاب کم کم بساطش رامی بست.نورنارنجی رنگی که روی آب جوی می افتاددربرابرخشم آب نمی توانست مقابله کند.آب کشان کشان نوررامی برد،رنگ زردبرگهای درجوی افتاده شکوه پاییزرابه نمایش گذاشته بودند،آوازگنجشک هاکم کم پایان می یافت،آسفالت خیابان وخورشیددرجدالی سخت بودند،هریک خودرامالک پرتوهای رقصان نورسرخ می دانستند.نسیم سردپاییزی تن عرق کرده ی مردرابه آرامی نوازش می کرد.صدای ماشین هایی که هرلحظه تعدادشان کم ترمی شدنشان ازآمدن شب می داد.مردبارراکه خالی کرد،پولش راگرفت مشغول شمردن پول بود.صدای ماشینش بلندترشدوبعدازکمی غرش به حرکت افتاد.مردترسید،فریادبلندی زدودستانش رامحکم دورماشینش حلقه کرد،ماشین تندترمی رفت وپاهای مردروی زمین کشیده می شد،دستانش به سردی آهن عادت نکرده بودند،خون روی زخم های پاهایش جاری بود،سنگ ریزه های خیابان پشت سرمردمی دویدند،کفش هایش روی آسفالت خیابان خط سیاهی می کشیدند،حالادیگرنسیم نبود بادبودکه شلاق می زد،گریه یادش رفته بود،فقط فریادمی زد،التماس می کرد،ماشینش راتازه خریده بود،نمی خواست به این زودیآم راازدست بدهد،مردی که درماشینش نشسته بودچشمان ریزی داشت،شایدهم اصلاچشم نداشت وغم مردرانمی دید،مردم ازهرسوبه تماشاایستاده بودند،مغازه هاکم کم خالی می شدندوچشمان به تماشاایستاده زیادتر.
نگاه های خسته ی مردم هم نمی توانست دردمرد ر ا تسکین دهد،موتورسوارها دنبال ماشین راه افتاده بودند،هیاهوی مردم بدرقه ی راهش می شدندوشب بی هیچ نگرانی آرام چشمانش را می بست