13 جام عسل عنوان شعریست که آقای بهرام امیری برای حضرت قاسم نوشته است.واقعا زیبا و خواندنیست.با آرزوی قبولی این شعر در پیشگاه امام زمان

شیرین شده بانام عمو بسکه دهانش

جاریست عسل از دولب شهد فشانش

 صبراز دولب اوست که لب بسته وخاموش

عشق از سخن اوست که وامانده دهانش

 -اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد-

بعد از سفر دوست بریده ست امانش

 -المنه لله که در میکده باز است-

مانده ست که رخصت بدهد پیر مغانش

 تا عشق بکوبد دددفدف دددفدف

تا صبربرقصد وسط جامه درانش

 حتی زره اندازه گلهای تنش نیست

اومیرود وچشم جهانی نگرانش

 اومیرود وزمزمه ای از سر حسرت:

پیراست عمو پشت سر خود نکشانش

 

 

وقتی سر گیسوست چه منت به کمندش؟

وقتی خم ابروست چه حاجت به کمانش؟

 یاد پدر انداخته پیران جمل را

در معرکه ی ازرق شام وپسرانش

 

 

صد آه که بالا زد از افتادن آن ماه

در سینه ی خورشید شمار ضربانش

  یکبار دگر داغ پسر پیرترش کرد

بار دگر افتاد سر نعش جوانش

 باغی که به صد خون جگر واشده گلهاش

سخت است نشستن به تماشای خزانش

 

چرخید جهان دور سرش -نام عمورا

میخواست بگوید که نچرخید زبانش